November 30, 2008
من معمولا با خودم فوتبال می زنم. می دانم، خيلی خسته کننده است.ولی خب، چه کار کنم. تو کوچه ی ما بچه ی هم سن و سال من نيست.
ديروز رفتم يک توپ پلاستيکی خريدم. از همان ها که خط های سفيد و صورتی دارد و خيلی هم بوی خوبی می دهند. بوی نويی. هر وقت می روم توپ بخرم، از مغازه تا خانه می گيرمش جلوی دماغم و هی بو می کنم.
به خانه که رسيدم، شکم توپ قبلی را با چاقو پاره کردم و اين يکی را گذاشتم توش. پسر، راستش با توپ پلاستيکی زياد حال نمی کنم. مثل اسباب بازی می ماند. ولی بابا بهم قول داده اگر امسال قبول شوم برام يکی از آن چهل تيکه هاش بخرد.
چند روزی بود با اين پسره که خانه شان را تازه آورده اند بازی می کردم، تا اين که رفتند مسافرت. واقعا که. نيامده پاشدند رفتند مسافرت. ولی خوش به حالشان. من که تا حالا نرفته ام مسافرت. نه اين که نرفته باشم؛ فقط يک بار چند روزی رفتيم خانه ی مامان بزرگ،شهرستان. همان وقتی که بابا بی کار شده بود. من و مامان را گذاشت آن جا و خودش برگشت. اما چند روز بعد آمد دنبالمان. مامان بزرگ به مامان می گفت حتما به غرورش بر خورده، مرد است ديگر؛ اما من آن موقع نفهميدم يعنی چه.من نبايد توقع مسافرت و اين کوفت ها را داشته باشم. خودم می دانم.
حوصله ام بدجور سر رفته. تلويزيون را روشن می کنم. همه اش تبليغ است. يا چی چی می گويند، پيام های بازرگانی.زرشک. يک کارتون ناقابل هم ندارد. خاموشش می کنم و روی زمين دراز می کشم. حسابی کلافه ام،پسر.توپم را برمی دارم. همين طور که بويش می کنم می روم توی کوچه ی تنگ و باريکمان. می ايستم روبروی ديوار. توپ را می اندازم جلوی پاهام. نگاه می کنم به کفش های رنگ و رو رفته ام. دندان هام را محکم به هم فشار می دهم. چشم هام را می مالم و دست خيسم را با شلوارم پاک می کنم. چند قدم به عقب. و محکم به توپ لگد می زنم. توپ صدا می کند و برمی گردد. باز می زنم. محکم تر. جوری که دلم بخواهد ديوار را خراب کنم.
November 29, 2008

November 26, 2008
دستت را بده. چشمت را هم ببند. آرام تر. هيس...گوش کن! می شنوی صدای خش خشِ خشک و خُنُک برگ های خفته در خاک خزان را؟
November 25, 2008
«- اگه اين جور باشه چی،توم؟
- اگه اين جور باشه، مطلب زياد مهم نيست. من همه جا، هر جا رو نگاه بکنی تو سايه هسم. هر جا که برا سير شدن شکم مردم، جاروجنجالی راه بيفته، من همون جا هسم. هر جا که پليس بخواد يکی رو نقش زمين بکنه، من همون جا هسم. و اون طور که کيزی حس می کرد، من تو فرياد کسايی هسم که از زور گشنگی از کوره در ميرن و دادشون در مياد. من تو خنده ی بچه هايی هسم که گشنشونه و ميدونن غير از آبگوشت هيچی ندارن. وقتی که خونواده های ما چيزی روکه کاشتن و درو کردن، بذارن رو ميز خودشون. وقتی که تو خونه هايی زندگی کنن که با دست خودشون ساختن... باز هم من اونجا هسم. ميفهمی؟ من دارم مثل کيزی حرف ميزنم. از بسکی درباره ش فکر کردم، همون چيزها رو ميگم. خيلی وقتها حس می کنم که اينجاس. که می بينمش.»
خوشه های خشم، جان اشتاين بک، برگردانِ شاهرخ مسکوب و عبدالرحيم احمدی، انتشارات اميرکبير.
November 21, 2008
روی زمين؛ کمی بالاتر. توی سلول يکی از همين تکرارهای بی معنی. اين برج های سر به فلک زن. دو حفره ی مستطيلی، تنگ هم. سايه روشنی محو. سياه به سفيد، سفيد به سياه. پشت نرده ها. سايشِ مداومِ نفس زنِ پرده روی شيشه ها. پسِ پنجره ها. شلاقِ سردِ سياه وشِ روی ديوارها. کنار حفره ها. عوعوی سگی، توی پس کوچه های تيره یِ ولگردی، به تمنای تکه ای استخوان. صدایِ زنگ دارِ خراشيدن سطلِ زباله روی کف سمنتیِ پياده رو.
روی زمين؛ کمی بالاتر. پشت پرده ها. رفت و آمدِ بی شکيبِ سايه ای محو از ضلعی به ضلع ديگر. از حفره ای به حفره ی ديگر. مکثِ بی رمقِ سايه، پشت دريچه های گرفته و تار. و باز حرکت متناوب.
نوسان ثانيه های توسری خورده. لرزشِ حلقه ی طناب آويزان از ضلع بالايیِ مستطيل. پس و پيش شدن دايره ی مرگ. بالا رفتن سايه تا همسايگی حلقه. گره خوردن دست ها، به دور حلقه. حلقه ای که ديگر گردن را محاصره کرده.
جنبشی سريع. سکونِ ثانيه ها. ايستِ عقربه ها. نوسان سياهِ سايه، توی دريچه. آونگ جسد سايه، پشتِ ميله ها. آن جا، آن رو به رو. روی زمين؛ کمی بالاتر. تيک، تاک... تيک، تاک.
November 16, 2008
شبی کوله هامان را به دوش می اندازيم. من دستم را گره می کنم به دستت. می رويم بالای کوهی. از همان ها که رويشان پر از درخت است و سبز سبزند. می نشينيم و نگاه می کنيم به ستاره ها. تو در آسمان، من در چشم های تو.
November 13, 2008
بيست و سوم آبان ماه شصت و پنج.
تمام بدنم له و لورده است.خيلی درد داشت. همه جا يکهو سفيد و روشن شد. کمی که گذشت، توانستم چشم هام را نيمه باز کنم. اطرافم،موجودات غول پيکر سبزی ايستاده بودند. نفسم در نمی آمد. يکی از اين غول های سبز، مرا از پاهام گرفته بود. چپه، از پاها آويزان بودم.ناگهان روی کفل هام سوزش عجيبی احساس کردم. دهانم را باز کردم و با تمام توانم جيغ کشيدم. از صدايی که از دهانم می شنيدم ترسيدم. می خواستم برگردم به دنيای خودم، ولی آن ها مرا سفت و سخت گرفته بودند و تقلاهای من هيچ فايده ای نداشت. کله هاشان را طرف هم می کردند و چشم هاشان جمع می شد. آن ها می گويند به دنيا آمده ام. می گويند متولد شده ام.
ميخ نوشت: قبول که بچه ی حلال زاده به دايی اش می رود. حالا اگر روز تولد اين بچه سه روز با تولد دايی اش فرق داشته باشد چه؟!