November 13, 2008

بيست و سوم آبان ماه شصت و پنج.

 تمام بدنم له و لورده است.خيلی درد داشت. همه جا يکهو سفيد و روشن شد. کمی که گذشت، توانستم چشم هام را نيمه باز کنم. اطرافم،موجودات غول پيکر سبزی ايستاده بودند. نفسم در نمی آمد. يکی از اين غول های سبز، مرا از پاهام گرفته بود. چپه، از پاها آويزان بودم.ناگهان روی کفل هام سوزش عجيبی احساس کردم. دهانم را باز کردم و با تمام توانم جيغ کشيدم. از صدايی که از دهانم می شنيدم ترسيدم. می خواستم برگردم به دنيای خودم، ولی آن ها مرا سفت و سخت گرفته بودند و تقلاهای من هيچ فايده ای نداشت. کله هاشان را طرف هم می کردند و چشم هاشان جمع می شد. آن ها می گويند به دنيا آمده ام. می گويند متولد شده ام.

ميخ نوشت: قبول که بچه ی حلال زاده به دايی اش می رود. حالا اگر روز تولد اين بچه سه روز با تولد دايی اش فرق داشته باشد چه؟!

لينک مطلب | نظرات2

November 10, 2008

    ديشب زنگ زدم تا ببينم در چه حالی است. گفتم: می ترسی؟ گفت: آره، خيلی. گفتم: نترس، ايشالله به سلامتی ميری و برمی گردی؛ يه پسر زشت و سياه سوخته هم به دنيا مياری. خنديد و گفت: نميای؟ گفتم: شرمنده؛ اگه ميتونستم، با سر ميومدم. گفت: اشکال نداره. فردا گوشی رو می گيرم جلوی دهنش تا صدای وق وق گريه ش رو بشنوی. خنديدم.
    امروز با زنگ مادر از خواب بيدار شدم. با خنده گفت: کجايی پسرم؟ دايی شدی!
    وقتی به خواهرکم فکر می کنم که حالا يک مامان کوچولو شده، يا به مادر که حالا شده مادربزرگ يا پدر که نوه دار شده، يا حتی خودم که دايی شده ام، خنده ام می گيرد. راستش، نمی توانم باور کنم.
    بايد سعی کنم توی اين مدت، قبل از اين که ببينمش، چند تايی دايی خوب پيدا کنم و ازشان بپرسم دايی خوب چه طوری  است.

لينک مطلب | نظرات2

November 8, 2008

    - خب، تو اگر جای من بودی چه کار می کردی؟
    - هر کاری غير از اين کاری که تو کردی.
    - به نظر تو حالا بايد چه کارکنم؟
    - هر کاری غير از اين کاری که داری می کنی. چون قيافه ات دارد ديوانه ام می کند. و اگر همين الآن از جلوی چشمم گم و گور نشوی با همين مشتم دندان هات را توی شکمت می ريزم.

لينک مطلب | نظرات1

November 4, 2008

    يله می شوم روی تخت. خيره می شوم به کف چوبی تخت بالايی که روی چند تا ميله ی آهنی بند شده. تخته  ی چوبی، آرام آرام تار می شود. جسم سردی از گوشه ی چشم هام، سر می خورد می لغزد پايين تا بناگوش. لاله ی گوشم را قلقلک می دهد. پشت دستم را می مالم روی صورتم؛ و تخته باز توی چشم هام می نشيند. چيزی اين تو سنگينی می کند انگار. می توانم حجم داغش را حس کنم. بيرون بيا هم نيست. آدم هيچ وقت نمی تواند بفهمد  کی خودش را جا می کند آن تو. ولی وقتی آمد، بدجور می سوزاند سينه ات را.
    آن بيرون، پاييز با همه ی غريبی اش پشت درها مانده. با همان گونه های صورتی و لباس های زرد و نارنجی اش. و لب های سرخ که دعوتی است محض. مثل تو که هر وقت می آيی، آن قدر آرام و خيس نزديک می شوی، آن قدر بی هياهو، که آدم گم می شود در خلا نفس هات. نمی دانم پاييزی يا بهار؛زمستانی يا تابستان. که گاه می سوزانيم گاه می لرزانی. اما حالا که آمده ای، همان طور که آن جا ايستاده ای، چيزی را برايم بگو. بگو اين که اين طورگريبانم را گرفته چيست. بگو چرا همين طور، بی خود و بی جهت، بايد چشم هام چشمه ی آب شور شود.  بگو اين بی خوابی های مداوم تا کی ادامه دارد. بگو اين دون دون شدن پوست، اين سيخ سيخ شدن موها چه معنی می دهد. بگو آن گلوله ی گرم و مرطوب چيست توی سينه. تو حتمن می دانی. حتمن جواب همه ی اين سوال ها را می دانی. به من بگو چه م شده.

لينک مطلب | نظرات3

November 2, 2008

   گاه رفاقت ديگران را مفری برای گريز از تنهايی شان می يابی. وقت هايی است که خيال می کنی چقدر به شان نزديکی و ناغافل با يک واژه، تنها با يک واژه پرتابت می کنند به هزاران فرسخ دورتر. آن جا که شب است و سکوت. و سرمای منيت.

لينک مطلب | نظرات0

October 29, 2008

    «بغضی بی صدا می ترکد زير ملافه ی سپيد. دردی تير می کشد در اعماق چشمانم. انگار بايد تهی شود يکسره از تصوير؛  از هر بلور نمک. فقط پرتگاه بماند و بس. بيا پروين. بيا غلت بزنيم در اعماق آب. اين جا ماهيانی هست که از جنس رويايند. تو هم بيا ای «ش». اين جا در اعماق آب هيچ صدايی نيست. صدا مال زير گنبدهاست؛ جيغ مال زیر شيروانی ها.
    بيا گربه ی ملوس. بگذار اعتنا نکند به صداهای طبل. آنجا ماهيانی هست که از جنس رويايند. بگذار بگذرند دسته های عزا.
    گوش هاش را با صدف پوشانده. بگذار بغلتند روی ريگ های ته آب. بيا گربه ی ملوس... بيا گربه ی ملوس.
...»
وردی که بره ها می خوانند، رضا قاسمی.

ميخ نوشت: اين هم برای آن ها که دوست دارند بخوانندش.

لينک مطلب | نظرات0

October 26, 2008

   معرکه می شد اگر هر کس، مثل اين پی سی، برای خودش يک دکمه ی شات داون يا استند بای داشت. آن وقت مجبور نبودی شب ها برای اين که خوابت بگيرد، آن قدر دور خودت، از اين پهلو به آن پهلو، چرخ بزنی تا گرگيجه بگيری.
   هيچ وقت خدا يادم نمی آيد مثل آدم خوابم برده باشد. هميشه بايد کلنجار می رفتم. این دم آخری هم که نتوانستم خوابيده شب را صبح کنم و هی اين ور و آن ور شدم.ديشب را می گويم. الآن هم به هيچ عنوان احساس کمبود خواب ندارم. خودم هم سر از کار خودم در نمی آورم. شايد هم به خاطر آن نوشته ی قبلی است که جناب خواب خواسته لجم را دربياورد.

لينک مطلب | نظرات1

 
  
 



November 13, 2008

بيست و سوم آبان ماه شصت و پنج.

 تمام بدنم له و لورده است.خيلی درد داشت. همه جا يکهو سفيد و روشن شد. کمی که گذشت، توانستم چشم هام را نيمه باز کنم. اطرافم،موجودات غول پيکر سبزی ايستاده بودند. نفسم در نمی آمد. يکی از اين غول های سبز، مرا از پاهام گرفته بود. چپه، از پاها آويزان بودم.ناگهان روی کفل هام سوزش عجيبی احساس کردم. دهانم را باز کردم و با تمام توانم جيغ کشيدم. از صدايی که از دهانم می شنيدم ترسيدم. می خواستم برگردم به دنيای خودم، ولی آن ها مرا سفت و سخت گرفته بودند و تقلاهای من هيچ فايده ای نداشت. کله هاشان را طرف هم می کردند و چشم هاشان جمع می شد. آن ها می گويند به دنيا آمده ام. می گويند متولد شده ام.

ميخ نوشت: قبول که بچه ی حلال زاده به دايی اش می رود. حالا اگر روز تولد اين بچه سه روز با تولد دايی اش فرق داشته باشد چه؟!

لينک مطلب | نظرات2

November 10, 2008

    ديشب زنگ زدم تا ببينم در چه حالی است. گفتم: می ترسی؟ گفت: آره، خيلی. گفتم: نترس، ايشالله به سلامتی ميری و برمی گردی؛ يه پسر زشت و سياه سوخته هم به دنيا مياری. خنديد و گفت: نميای؟ گفتم: شرمنده؛ اگه ميتونستم، با سر ميومدم. گفت: اشکال نداره. فردا گوشی رو می گيرم جلوی دهنش تا صدای وق وق گريه ش رو بشنوی. خنديدم.
    امروز با زنگ مادر از خواب بيدار شدم. با خنده گفت: کجايی پسرم؟ دايی شدی!
    وقتی به خواهرکم فکر می کنم که حالا يک مامان کوچولو شده، يا به مادر که حالا شده مادربزرگ يا پدر که نوه دار شده، يا حتی خودم که دايی شده ام، خنده ام می گيرد. راستش، نمی توانم باور کنم.
    بايد سعی کنم توی اين مدت، قبل از اين که ببينمش، چند تايی دايی خوب پيدا کنم و ازشان بپرسم دايی خوب چه طوری  است.

لينک مطلب | نظرات2

November 8, 2008

    - خب، تو اگر جای من بودی چه کار می کردی؟
    - هر کاری غير از اين کاری که تو کردی.
    - به نظر تو حالا بايد چه کارکنم؟
    - هر کاری غير از اين کاری که داری می کنی. چون قيافه ات دارد ديوانه ام می کند. و اگر همين الآن از جلوی چشمم گم و گور نشوی با همين مشتم دندان هات را توی شکمت می ريزم.

لينک مطلب | نظرات1

November 4, 2008

    يله می شوم روی تخت. خيره می شوم به کف چوبی تخت بالايی که روی چند تا ميله ی آهنی بند شده. تخته  ی چوبی، آرام آرام تار می شود. جسم سردی از گوشه ی چشم هام، سر می خورد می لغزد پايين تا بناگوش. لاله ی گوشم را قلقلک می دهد. پشت دستم را می مالم روی صورتم؛ و تخته باز توی چشم هام می نشيند. چيزی اين تو سنگينی می کند انگار. می توانم حجم داغش را حس کنم. بيرون بيا هم نيست. آدم هيچ وقت نمی تواند بفهمد  کی خودش را جا می کند آن تو. ولی وقتی آمد، بدجور می سوزاند سينه ات را.
    آن بيرون، پاييز با همه ی غريبی اش پشت درها مانده. با همان گونه های صورتی و لباس های زرد و نارنجی اش. و لب های سرخ که دعوتی است محض. مثل تو که هر وقت می آيی، آن قدر آرام و خيس نزديک می شوی، آن قدر بی هياهو، که آدم گم می شود در خلا نفس هات. نمی دانم پاييزی يا بهار؛زمستانی يا تابستان. که گاه می سوزانيم گاه می لرزانی. اما حالا که آمده ای، همان طور که آن جا ايستاده ای، چيزی را برايم بگو. بگو اين که اين طورگريبانم را گرفته چيست. بگو چرا همين طور، بی خود و بی جهت، بايد چشم هام چشمه ی آب شور شود.  بگو اين بی خوابی های مداوم تا کی ادامه دارد. بگو اين دون دون شدن پوست، اين سيخ سيخ شدن موها چه معنی می دهد. بگو آن گلوله ی گرم و مرطوب چيست توی سينه. تو حتمن می دانی. حتمن جواب همه ی اين سوال ها را می دانی. به من بگو چه م شده.

لينک مطلب | نظرات3

November 2, 2008

   گاه رفاقت ديگران را مفری برای گريز از تنهايی شان می يابی. وقت هايی است که خيال می کنی چقدر به شان نزديکی و ناغافل با يک واژه، تنها با يک واژه پرتابت می کنند به هزاران فرسخ دورتر. آن جا که شب است و سکوت. و سرمای منيت.

لينک مطلب | نظرات0

October 29, 2008

    «بغضی بی صدا می ترکد زير ملافه ی سپيد. دردی تير می کشد در اعماق چشمانم. انگار بايد تهی شود يکسره از تصوير؛  از هر بلور نمک. فقط پرتگاه بماند و بس. بيا پروين. بيا غلت بزنيم در اعماق آب. اين جا ماهيانی هست که از جنس رويايند. تو هم بيا ای «ش». اين جا در اعماق آب هيچ صدايی نيست. صدا مال زير گنبدهاست؛ جيغ مال زیر شيروانی ها.
    بيا گربه ی ملوس. بگذار اعتنا نکند به صداهای طبل. آنجا ماهيانی هست که از جنس رويايند. بگذار بگذرند دسته های عزا.
    گوش هاش را با صدف پوشانده. بگذار بغلتند روی ريگ های ته آب. بيا گربه ی ملوس... بيا گربه ی ملوس.
...»
وردی که بره ها می خوانند، رضا قاسمی.

ميخ نوشت: اين هم برای آن ها که دوست دارند بخوانندش.

لينک مطلب | نظرات0

October 26, 2008

   معرکه می شد اگر هر کس، مثل اين پی سی، برای خودش يک دکمه ی شات داون يا استند بای داشت. آن وقت مجبور نبودی شب ها برای اين که خوابت بگيرد، آن قدر دور خودت، از اين پهلو به آن پهلو، چرخ بزنی تا گرگيجه بگيری.
   هيچ وقت خدا يادم نمی آيد مثل آدم خوابم برده باشد. هميشه بايد کلنجار می رفتم. این دم آخری هم که نتوانستم خوابيده شب را صبح کنم و هی اين ور و آن ور شدم.ديشب را می گويم. الآن هم به هيچ عنوان احساس کمبود خواب ندارم. خودم هم سر از کار خودم در نمی آورم. شايد هم به خاطر آن نوشته ی قبلی است که جناب خواب خواسته لجم را دربياورد.

لينک مطلب | نظرات1