October 15, 2008

درست است که من صبح تا شب، توی اتاقم، می نشينم پشت آن ميز و همه ی زورم را می زنم تا به برنامه ريزی هايم عمل کنم. درست است که بايد خوب درس بخوانم و از خانه دور باشم. اين هم درست که الآن نشسته ام روی اين بالکن، پاهام را انداخته ام روی هم و به نم نم باران شب نگاه می کنم و به ماشين ها که اين پايين، مثل اين که پی چيزی بگردند، مدام از اين سو به آن سو می دوند. ولی، اين درست است که مثل خواب زده ها بنشينم روی تخت و به جای آن که متمرکز شوم روی درسم، توی ذهنم صورتت را نقاشی کنم و هر بار به خاطر اين که شبيه تو نمی شود، مچاله اش کنم و بيندازمش توی سطل آشغال فراموش خانه ام؟! درست است که هر بار بخواهم کتابی باز کنم، به جای تعقيب سطرها، دنبال خطوط چهره ات بال بال بزنم؟! درست است وقتی می خواهم چشم هام را روی هم بگذارم، موهات را رها کنی روی صورتم و من قلقلکم بياید و تا بيایم با دست هام تجربه اش کنم، رو بگيری و توی تاريکی شب حل شوی؟! نه؛ اين درست نيست. بگذار به کارم برسم. اگر نه، خودت را نشانم بده و بگذار اين حواس پرتی و تب زدگی و درماندگيم بگذرد و دست از سرم بردارد. باور کن اين اصلن درست نيست.

لينک مطلب