October 14, 2008

   گاهی حرف ها فقط برای اين زاده می شوند تا هراس ناشی از سکوت را بکُشند. فرقی نمی کند چه باشند و از چه نوعی. تولدشان مهم است. گاهی خاطره می شوند، گاه لطيفه. گاهی از وضع آب و هوا حرف می زنند، گاه از نرخ طلا و سکه و اقتصاد جهانی. آن ها گاهی از دهانی زاده می شوند و نفَسی بعد در گوشی جان می دهند.
    گاهی حرف ها آن قدر دريده می شوند تا گلوله ی دردی شوند توی گلويی، سينه ای. آن قدر پست و بی حيا می شوند تا دود سياهی شوند توی چشمی و شورآبی راه بيندازند جگرسوز.
 گاهی حرف ها خون می شوند توی رگ های بين دو قلب. گاهی آن قدر سر به مهر و مرموز می شوند که از دو دهان فقط می توانند آمده باشند و به دو گوش رفته. آن ها گاه هيچ نيازی به گوش و دهان ندارند. از چشم ها زاده می شوند، توی چشم ها جان می گيرند و توی قلب حک می شوند. حرف ها گاهی چيزی بيشتر از حرف هستند.
    حرف ها گاهی سنگينی می کنند توی سينه و تاب بيرون آمدن ندارند. شايد نوشته شوند و روی کاغذی بنشينند. و شايد تا ابد محکوم باشند همان تو بمانند. حرف ها را گاهی نمی توان بيرون ريخت.

لينک مطلب