October 22, 2008
آن جا نشسته ای بروبر زل زده ای به من که چی؟ شايد فکر می کنی با اين قيافه ی مظلوم و گونه های سرخ شده و چشم های پف کرده ات که انگاری هزار سال است خواب نديده اند به خود، و کافی است آدم فقط نگاهشان کند تا اسير کسالت و خميازه شود تسليم می شوم؟ يا آن که داری باز دنبال بهانه ای چيزی می گردی؟ بگذار يک چيز را صاف و پوست کنده برايت بگويم. بی خودی هم برام آبغوره نگير که اصلن حوصله ندارم. هيس! هيچ چی نگو! همه اش را از برم. مگر آن دفعه ی قبل يا قبل تر همين خزعبلات را تحويلم ندادی؟ زحمت بی خودی به خودت نده! لابد باز می خواهی بگويی آن جايی که گمان می کرده ای نبوده؛ يا راه را اشتباهی بهت گفته بودند؛ شايد هم بهانه بگيری که همکارت او را جای ديگری برده بوده و تو هر چقدر دنبالش گشته ای نتوانستی پيداش کنی، و از همه ی راه های خوابی و رويايی و هپروتی رفته ای، ولی نديديش. می دانم ديگر... اين ها هم نباشد، مطمئنم يک چيز ديگری، نمی دانم از کجات، درمی آوری و بارم می کنی. من نمی دانم. ديگر اين مزخرفات توی کتم نمی رود. چند بار گفتمت، الآن است که می خواهمش. نگفتم؟! هر شب برايت نمی گفتم که دلم برايش يک ذره شده؟! برای آن موها، چشم و ابروها، لب ها که وقتی غنچه می شدند يا شکفته، از زمين کنده می شدم؟! گفتم که اگر در خدمت منی، بايد ببينی چه می خواهم و اطاعت کنی. اما چه کار کردی؟ هر صبح بهانه های عجيب غريب. مردم خواب دارند، ما هم داريم. ديگر سراغم نيا. نمی خواهم بخوابم. می خواهم امشب بسپارمش به خيال. خيال مثل تو نيست. حرف شنوست. مرام دارد؛ می داند اربابش الآن چه می خواهد... بيا خيال! اين خوابِ پفيوزِ چلمن را بگذار چند وقتی توی خماری بماند.