October 29, 2008
«بغضی بی صدا می ترکد زير ملافه ی سپيد. دردی تير می کشد در اعماق چشمانم. انگار بايد تهی شود يکسره از تصوير؛ از هر بلور نمک. فقط پرتگاه بماند و بس. بيا پروين. بيا غلت بزنيم در اعماق آب. اين جا ماهيانی هست که از جنس رويايند. تو هم بيا ای «ش». اين جا در اعماق آب هيچ صدايی نيست. صدا مال زير گنبدهاست؛ جيغ مال زیر شيروانی ها.
بيا گربه ی ملوس. بگذار اعتنا نکند به صداهای طبل. آنجا ماهيانی هست که از جنس رويايند. بگذار بگذرند دسته های عزا.
گوش هاش را با صدف پوشانده. بگذار بغلتند روی ريگ های ته آب. بيا گربه ی ملوس... بيا گربه ی ملوس.
...»
وردی که بره ها می خوانند، رضا قاسمی.
ميخ نوشت: اين هم برای آن ها که دوست دارند بخوانندش.
October 26, 2008
معرکه می شد اگر هر کس، مثل اين پی سی، برای خودش يک دکمه ی شات داون يا استند بای داشت. آن وقت مجبور نبودی شب ها برای اين که خوابت بگيرد، آن قدر دور خودت، از اين پهلو به آن پهلو، چرخ بزنی تا گرگيجه بگيری.
هيچ وقت خدا يادم نمی آيد مثل آدم خوابم برده باشد. هميشه بايد کلنجار می رفتم. این دم آخری هم که نتوانستم خوابيده شب را صبح کنم و هی اين ور و آن ور شدم.ديشب را می گويم. الآن هم به هيچ عنوان احساس کمبود خواب ندارم. خودم هم سر از کار خودم در نمی آورم. شايد هم به خاطر آن نوشته ی قبلی است که جناب خواب خواسته لجم را دربياورد.
October 22, 2008
آن جا نشسته ای بروبر زل زده ای به من که چی؟ شايد فکر می کنی با اين قيافه ی مظلوم و گونه های سرخ شده و چشم های پف کرده ات که انگاری هزار سال است خواب نديده اند به خود، و کافی است آدم فقط نگاهشان کند تا اسير کسالت و خميازه شود تسليم می شوم؟ يا آن که داری باز دنبال بهانه ای چيزی می گردی؟ بگذار يک چيز را صاف و پوست کنده برايت بگويم. بی خودی هم برام آبغوره نگير که اصلن حوصله ندارم. هيس! هيچ چی نگو! همه اش را از برم. مگر آن دفعه ی قبل يا قبل تر همين خزعبلات را تحويلم ندادی؟ زحمت بی خودی به خودت نده! لابد باز می خواهی بگويی آن جايی که گمان می کرده ای نبوده؛ يا راه را اشتباهی بهت گفته بودند؛ شايد هم بهانه بگيری که همکارت او را جای ديگری برده بوده و تو هر چقدر دنبالش گشته ای نتوانستی پيداش کنی، و از همه ی راه های خوابی و رويايی و هپروتی رفته ای، ولی نديديش. می دانم ديگر... اين ها هم نباشد، مطمئنم يک چيز ديگری، نمی دانم از کجات، درمی آوری و بارم می کنی. من نمی دانم. ديگر اين مزخرفات توی کتم نمی رود. چند بار گفتمت، الآن است که می خواهمش. نگفتم؟! هر شب برايت نمی گفتم که دلم برايش يک ذره شده؟! برای آن موها، چشم و ابروها، لب ها که وقتی غنچه می شدند يا شکفته، از زمين کنده می شدم؟! گفتم که اگر در خدمت منی، بايد ببينی چه می خواهم و اطاعت کنی. اما چه کار کردی؟ هر صبح بهانه های عجيب غريب. مردم خواب دارند، ما هم داريم. ديگر سراغم نيا. نمی خواهم بخوابم. می خواهم امشب بسپارمش به خيال. خيال مثل تو نيست. حرف شنوست. مرام دارد؛ می داند اربابش الآن چه می خواهد... بيا خيال! اين خوابِ پفيوزِ چلمن را بگذار چند وقتی توی خماری بماند.
October 19, 2008
به نظرم می شود.بايد طوری تمامش کرد.فقط بايد تصميم بگيرم و شروع کنم، همين. اين تقريبن يک سال و نيم، زمان خوبی است، اگر از کفم مفت نرود البته. می خواهم بگويم، نبايد بگذارم مثل اين سه سالِ رفته، همين طور خرکی بگذرد. واقعن توی اين دنيا چيزی گه تر از اين نيست که يکهو، بدون اين که هيچ کار خاصی انجام داده باشی، بفهمی چند سال از عمرت دود شده رفته هوا.
خسته شده ام از اين که تک تکه باشم و هر تکه ام افتاده باشد گوشه ای. ديگر اين پخش و پلا بودن را نمی توانم ادامه بدهم. يعنی، فهميده ام که راه به جايی نمی برد. همين که گفتم؛ فقط بايد تصميم بگيرم و شروع کنم. بايد جمع و جور و شسته رفته شوم و تکه خرده هايم را از اين ور و آن ور بردارم روی هم سوار کنم.
يک سال و نيم به خودم وقت می دهم از حالا.
October 15, 2008
درست است که من صبح تا شب، توی اتاقم، می نشينم پشت آن ميز و همه ی زورم را می زنم تا به برنامه ريزی هايم عمل کنم. درست است که بايد خوب درس بخوانم و از خانه دور باشم. اين هم درست که الآن نشسته ام روی اين بالکن، پاهام را انداخته ام روی هم و به نم نم باران شب نگاه می کنم و به ماشين ها که اين پايين، مثل اين که پی چيزی بگردند، مدام از اين سو به آن سو می دوند. ولی، اين درست است که مثل خواب زده ها بنشينم روی تخت و به جای آن که متمرکز شوم روی درسم، توی ذهنم صورتت را نقاشی کنم و هر بار به خاطر اين که شبيه تو نمی شود، مچاله اش کنم و بيندازمش توی سطل آشغال فراموش خانه ام؟! درست است که هر بار بخواهم کتابی باز کنم، به جای تعقيب سطرها، دنبال خطوط چهره ات بال بال بزنم؟! درست است وقتی می خواهم چشم هام را روی هم بگذارم، موهات را رها کنی روی صورتم و من قلقلکم بياید و تا بيایم با دست هام تجربه اش کنم، رو بگيری و توی تاريکی شب حل شوی؟! نه؛ اين درست نيست. بگذار به کارم برسم. اگر نه، خودت را نشانم بده و بگذار اين حواس پرتی و تب زدگی و درماندگيم بگذرد و دست از سرم بردارد. باور کن اين اصلن درست نيست.
October 14, 2008
گاهی حرف ها فقط برای اين زاده می شوند تا هراس ناشی از سکوت را بکُشند. فرقی نمی کند چه باشند و از چه نوعی. تولدشان مهم است. گاهی خاطره می شوند، گاه لطيفه. گاهی از وضع آب و هوا حرف می زنند، گاه از نرخ طلا و سکه و اقتصاد جهانی. آن ها گاهی از دهانی زاده می شوند و نفَسی بعد در گوشی جان می دهند.
گاهی حرف ها آن قدر دريده می شوند تا گلوله ی دردی شوند توی گلويی، سينه ای. آن قدر پست و بی حيا می شوند تا دود سياهی شوند توی چشمی و شورآبی راه بيندازند جگرسوز.
گاهی حرف ها خون می شوند توی رگ های بين دو قلب. گاهی آن قدر سر به مهر و مرموز می شوند که از دو دهان فقط می توانند آمده باشند و به دو گوش رفته. آن ها گاه هيچ نيازی به گوش و دهان ندارند. از چشم ها زاده می شوند، توی چشم ها جان می گيرند و توی قلب حک می شوند. حرف ها گاهی چيزی بيشتر از حرف هستند.
حرف ها گاهی سنگينی می کنند توی سينه و تاب بيرون آمدن ندارند. شايد نوشته شوند و روی کاغذی بنشينند. و شايد تا ابد محکوم باشند همان تو بمانند. حرف ها را گاهی نمی توان بيرون ريخت.