September 29, 2008

    طاقباز دراز کشيده ام. اتاقم تاريک است. گوش می کنم به صدای مداوم کشيده شدن پرده روی تن ديوار. بيرون باد است. پنجره نيمه باز. زير زيرکی از لای پنجره سرک می کشد باد. می آيد تو. گشتی می زند روی صورتم و می رود پايين تر. بالاتر می کشم لحاف را. و بعد، سکوتی کم رنگ.
    پاييز شده است انگار! به اين فکر می کنم که زندگی حس غريبی است که يک بچه مدرسه ای شب اول مهر دارد. خودم را می بينم ایستاده  توی تاريکی ِ سر ِخيابان. خودم زيپ کاپشنش را  بالا می کشد و سرش را تا نوک بينی توی يقه اش می چپاند. بعد می رود می نشيند روی سکوی توی پياده رو و منتظر سرويس مدرسه می شود.
    صدای هن و هن ماشين شهرداری را می شنوم که توی تنهايی کوچه پا می گذارد. بر می گردم توی اتاقم و خيره می شوم به سقفی که نمی بينمش.
کی بود آن روز؟ ديگر حتی ثانيه ها هم اعتباری ندارند. مثل خيلی چيزهای ديگر... ساعت مچی ام را بر می دارم. زل می زنم به عقربه ها، و به بی آبرويی شان می خندم.

لينک مطلب | نظرات (1)