December 13, 2011

دوست دارم بنويسم. واقعن دوست دارم بنويسم...

روزها| لينک مطلب | نظرات (1)

March 8, 2011

امروز صبح دلم شادِ شاد بود. بی خودی؛ الکی. می خواستم زير لب چيزی بخوانم. خالی تر از خالی شده بودم.
هر قدر گشتم اما، جز ترانه های سربی نغمه ی ديگری نيافتم.

سطر| لينک مطلب | نظرات (3)

November 5, 2010

يک
همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد. ساعتِ حمام بود. فرمانده همه را مجبور کرده بود. با داد و فرياد فرمان می داد تا به خط شویم و تا آن جا قدم رو برويم. خودش هم از عقب دنبال مان می آمد. هفته ی پِيش که رفته بوديم، ياد حمام آشويتز افتاده بودم و به همين خاطر به سرعت برق سرم را شستم و بيرون پريدم. اين بار هم مثل آن دفعه بود با اين تفاوت که وقتی همه به نوبت رفتند تو و لخت شدند معلوم شد که آب قطع است. من اصلن لخت نشدم. رفتم بیرون تا ببينم جناب سروان آن جاست يا نه. رفته بود. ارشد يک نفر را فرستاد تا خبرش کند. برگشتنا گفت که زود برگرديم. نزديک ساختمانِ گروهان، دژبان پفيوس مان ايستاده بود. به خاطر خود شيرينی همه را نگه داشت تا بقيه هم برسند و به خط شده جلوی ساختمان برويم. ده دقيقه ای همين طور گذشت تا بالاخره رفتيم پشت آسايشگاه به خط شديم. سرکار استوارِ جوان آن جا منتظر ما بود. همه را نشاند و دستور داد همه تا پنج دقيقه ی بعد با وضعيت کامل جلوی ساختمان به خط شوند. سه چهار باری با تاکيد گفت که اين پنج دقيقه نه شش دقيقه شود و نه چهار دقيقه. سرم را انداختم پايين و از بلاهت اش حرصم گرفت. پنج دقيقه ی بعد که برای بعضی ها بعد از شش دقيقه هم شد همه جلوی ساختمان بودند. صدای از جلو نظامِ فرمانده بچه ها را به هول و ولا انداخته بود. آسمان صاف شده بود و از بالای سرمان کلاغ ها سان می ديدند. يکهو جناب سروان گفت آن هايی که می خواهند به مرخصی بروند اعلام کنند. حدودن شصت نفر شديم. برگه های مرخصی را پر کردیم و دوباره قدم رو با ساک و کوله پشتی و کيسه انفرادی سمت درب خروجی راه افتاديم. لعنتی آن جا هم ول کن نبود. يک دو سه می گفت و سر آن هايی که از صف خارج می شدند عربده می کشيد.
دو
ديروز رسيدم. محله ی کوچکمان رنگ ديگری گرفته بود. پاييز از درو ديوارش فرو می ريخت. خاکِ توی پارک نم دار بود. حتمن ديروز باران باريده بود. من، توی لباس های خودم بودم. پيراهن خودم، شلوار خودم و کفش های خودم. که کيپ تنم بودند و مثل آن لباس های نفرت انگيز توی تنم زار نمی زدند. من توی لباس های خودم احساس خوشبختی می کردم و با ولع هوای تازه را توی شش هام فرو می بردم.
رفتم توی خانه. صدای خواهرکم آمد که با تعجب و خوشحالی مامان را صدا می زد. پريدم توی بغل شان. بعد از ناهار شيرجه رفتم توی حمام و دو ساعت تمام حمام نرفتن دو هفته ایم را جبران کردم. خيلی خوب بود. بعدش شبيه آدمی زاد شدم.
سه
کمتر از يک ساعت ديگر بايد راه بيفتم. اصلن نفهميدم اين چند ساعت چه طور گذشت. عهد کرده بودم که اصلن به برگشتن فکر نکنم. اما حالا بايد برگشت. آن ها نمی توانند. اجازه نمی دهم. نمی توانند من را از من بگيرند. بگذار هر که را می توانند بگيرند. حتا اگر گرگور زامزا هم باشم توی پوستم پنهان می شوم. اين را با اطمينان می گويم.
آنجا فقط دل خوشم به مهربانی آفتاب. صبح های خیلی زود که يکهو از پشت برقع ابرها چشم های مهربانش را بيرون می آورد. چشمکی حواله ام می کند و مرا حين رژه های کسل کننده و حرف های چکشی محو خودش می کند. همين جيره ی تمام روزم را کفايت می کند.

اجباری| لينک مطلب | نظرات (1)

October 25, 2010

امروز جنگی همه ی کارهايم را انجام دادم. از حساب باز کردن و دعوا توی آن بانگ گه شان گرفته تا رسيدگی به کارهای شخصی. دم غروب هم رفتم پيش آقا رحیم و موهای کوتاهِ کوتاه ام را از ته تراشيدم. ساعت دوازده نيمه شب را رد کرده. چراغ ها خاموش است. فقط نور مانيتور است که حکومت می کند توی اين چهار ديواری. هيچ حرکتی جز دويدن انگشت هايم روی صفحه ی کيبورد و رژه ی اين پشه ی آواره روی مانیتور نيست. چرا، گه گاهی هم نسيم پاييز خودش را از پنجره ی باز اتاق می دهد تو و پرده را به رقص وا می دارد. توی مغزم هايده کنسرت گذاشته. ول کن هم نيست: « روزای روشن خداحافظ...»
ساکم گوشه ی اتاق با آن شکم ورقلمبيده اش زل زده به م. مامان خانوم هزار جور خوردنی و خوراکی توش چپانده. نمی دانم چه طور بايد از پسشان بر بيايم. احتمالن کمک بطلبم...نگاه می کنم به در و ديوار اتاقم. به کتاب هام. پنجره. لباس ها. آه، لباس ها. بايد سير نگاهشان کنم. چند وقتی رنگشان را هم ديگر نخواهم ديد. يا لااقل کم تر. دلم می سوزد که نشد دن آرام را تمام کنم. سخت است بيرون آمدن از دنيايش. خب ديگر، چاره ای نيست. بايد رفت.

ميخ نوشت – يک : اين مطلب در لحظه و بدون هيچ طرح و اصلاحی نوشته شده. خرده نگير که وقت نبود.
ميخ نوشت – دو: گمان نمی کنم تا لااقل بيست روز ديگر بتوانم چيزی بنويسم. شايد بيشتر هم طول کشيد. اما به محض يافتن کوچک ترين فرصتی خواهم نوشت. مشکل اينترنت است.
ميخ نوشت – سه : جهت زدودن هر گونه ابهام این را می گويم. بالاخره دوران سربازی ام شروع شد. اصلن تصور نمی کردم بخواهد سراغ من را هم بگيرد. الآن هم سخت است باورش. باور کن.

اجباری| لينک مطلب | نظرات (3)

October 23, 2010

«تو سياهی آشفته ی چشم های بسته اش استپِ برف پوش چرخ می زند و يال پشته ای جنگل پوش تو افق فندقی رنگ است. سوز شدیدی احساس می کند و آن نا را با چشم های سياه و طرح مردانه و مهربان دهان نازنین اش با کک مک ريز و سرخ ميان ابروها و چين های متفکرانه ی روی پيشانی اش کنار خودش می بيند... کلماتی را که از لبانش بيرون می آيد نمی شنود: آن کلمات نامفهوم است و مدام با کلمات ديگر و خنده های ديگری که از جاهای ديگر می آيد بريده می شود اما از برق مردمک چشم هاش و لرزش مژه هاش حدس می زند که از چه حرف می زنند... و آن وقت ناگهان يک آن نای ديگر: آن نای زردروی کبودتابی با آن ردِ اشکِ روی گونه هاش، با آن دماغ تير کشيده اش، و با آن چين دهشت بار درد روی لب هاش...
خم می شود و حفره ی سياه چشم های سردش را می بوسد. ناله يی سر می دهد و برای آن که جلو هق هق گريه اش را بگيرد دهان اش را با کف دست می چسبد.»

دن آرام؛ میخائيل شولوخوف؛ برگردانِ احمد شاملو.

ديگران| لينک مطلب

October 4, 2010

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"
My Baby Shot Me Down
By: Nancy Sinatra

نغمه| لينک مطلب

September 12, 2010

گرگ و ميشِ صبح درخت ها با پچ پچ پاييز بيدار شدند. تن سبز برگ های تابستان لرزيد. یکی شان جدا شد ؛ از آن بالا سريد و مستانه روی شانه های زمين آرام گرفت. گنجشک های کوچولو روی شاخه ها توی پرهاشان باد انداختند و چسبیدند به هم. ماه که ديگر نمی توانست چشم های خمارش را نگه دارد کجکی لبخندی زد و پتوی ابر را پیچيد دورش. مرد نگاهی به ماه انداخت. به بدنش کش و قوسی داد، دست هاش را گذاشت توی جیبش و راه افتاد.
روی خاکی که تا ديروز هنوز گرم بود برگ، تک و تنها رو به وسعت افق توی دلش حسرت ما بودن می کشيد. توی کوچه بوی دفتر نوی بچه مدرسه ای ها پیچيد. پنجره ها بسته شدند. خانه ها آبی شدند. خزان روی همه ی در و ديوار شهر جا خوش می کرد. مرد چشم های پاييزی اش را از روی زمين بلند کرد. آهسته قدم بر می داشت. توی دلش ابرها روی ماه را پوشانده بودند. ماهِ دلش، ماهِ چارده روزه بود. ايستاد. سرش گيج رفت. دست ها را جلوی صورت اش گرفت. می خواست ابرها را پس بزند. ولی بادِ پايیز نمی گذاشت. باد هل می داد و ماه را از او می گرفت. مرد باز دست ها را تکان داد. ابرها فشرده شدند. از زور فشار کبود شدند. توی چشم های مرد باران آمد. دانه ها لغزيدند روی گونه ها. خودشان را تا چانه رساندند و بعد چِلِک. افتادند روی برگ. مرد نشست روی زانوهاش. برگ را گرفت توی دو دستش و بلند شد. گذاشتش روی شاخه ها و نگاهی انداخت به ش.
آن بالا ماه توی خواب و بيداری بود. مرد سرش را بالا گرفت. چشمکی به ماه زد. دست هاش را دوباره گذاشت توی جيبش و ارام روی تن خاکی جاده دور شد.

بند| لينک مطلب | نظرات (4)