June 20, 2009
امروز شعارها به سمت تو هجوم آوردند. بچه ها، عکس هات را کندند و آتش زدند. مثل مجسمه هايی که سی سال پيش واژگون کردند. امروز خيلی چيزها عوض شد آقا!
June 19, 2009
رهگذر، رهگذر از اين کوچه
تندتر، تندتر بپيچ، برو
رهگذر، لحظه ای درنگ مکن
کاندر اين خانه ی طلسم شده
ورد جادوگران راه نشين
قصه ی سحر کردن تو بود.
«نصرت رحمانی»
June 4, 2009
گاهی اعتماد به نفس مرزها را می درد. خودش را به در و ديوار می کوبد و چنگ می اندازد. اعتماد به نفس، گاهی خودکشی می کند.
May 28, 2009
« ...با لباس روی تخت دراز کشيدم. حرفی نمی زدم و به شيوه ی خودم گريه می کردم. به بی رحمی
سرنوشت سانتياگو ناصر فکر می کردم، و به اين که بيست سالِ خودش را از او ربوده بود؛ نه تنها ربوده بود بلکه تکه تکه کرده و پراکنده بود و زندگی اش را هيچ و پوچ کرده بود. خواب ديدم زنی، با دخترکی به بغل، به اتاق آمد. بچه بدون وقفه بلال گاز می زد و دانه های نيم جويده روی پيش سينه اش می ريخت. زن به من گفت:« مثل خل ها می جود، گاه با عجله و گاه سر صبر.»ناگهان انگشتان بی صبرش دگمه های پيراهنم را باز کرد. بوی خطرناکِ جانورِ عشق که در کنارم آرميده بود، بينی ام را تحريک کرد و حس کردم که در ماسه های مواج محبت او فرو می روم. از دور سرفه ای کرد و از زندگی ام لغزيد و رفت. گفت:« نمی توانم، بوی او را می دهی.»
تنها من نبودم. آن روز همه چيز بوی سانتياگو ناصر را می داد...»
«گزارش يک مرگ»؛ گابريل گارسيا مارکز؛ برگردانِ ليلی گلستان؛ نشر ماهی.
تو بگو|
لينک مطلب
May 19, 2009
سلام بی مقدمه اش تمام سرعت و شتاب ما را گرفت. روی پاهامان ميخکوب شديم.
کوه سرسبز بود. با درخت ها و شاخه های شاداب. توی آسمان هيچ لکه ای ديده نمی شد و آفتاب از لابه لای درخت ها، توی جنگل سرک می کشيد. در راه بازگشت از آبشار، تمام هوش و حواسمان را به صدای شرشر رودخانه ی توی دره سپرده بوديم. رودخانه روی گردن کوه دل ربايی می کرد. گه گاه، جاده توی دره می افتاد و با گردن بند کوه تلاقی می کرد.
از سربالايی گذشتيم. بعد از آن جاده به سمت پايين رفت. سمت راست، روی تخته سنگ کوچکی، دخترکی نشسته بود. بی توجه به او، به سرعت راه می رفتيم که گفت سلام. صدای نازک و لطيفش جادويمان کرد. سربرگرداندم؛ با ترديد به طرفش رفتم و سلام کردم.
پاهاش به زمين نمی رسيد. موهای خرمايی بلندش را دم اسبی بسته بود. بلوز و شلوار تميزش اصلاً نو نبودند و با هم همخوانی نداشتند. چشم های درشتی داشت با بينی ظريف. صورت کوچکش را سمت من گرفت:
- آلوچه نمی خواين؟
کيسه ی آلوچه را روی پاهاش گرفته بود. ناباورانه پرسيدم:
- چنده؟
- هزار تومن.
- همين يکی مونده؟
سرخ شد و به زحمت گفت:« اوهوم».
محو تماشای صورت قشنگش بودم. گفتم:« اسمت چيه؟»
- شکيلا
«شکيلا». تا به حال هرگز به اين فکر نکرده بودم که اسم بچه ای می تواند شکيلا هم باشد. برای من، شکيلا فقط خواننده ای بود که ترانه های غمناک می خواند. ولی حالا، رو به رويم يک شکيلای واقعی کوچولو با کيسه ای در دست و برق تمنايی در چشم، نشسته بود. که منتظر بود آلوچه ها را از دست هاش بگيرم و هر چه زودتر بروم؛ تا کيسه ی بعدی را از پشت تخته سنگ بيرون بکشد و منتظر بنشيند تا ديگری از راه برسد.
يک دوهزاری از کيفم درآوردم و کيسه را گرفتم. از جيب جلوی بلوزش هزاری مچاله شده ای را بيرون کشيد و بِهِم داد.
- خداحافظ.
راه افتاديم. ديگر شرشر رودخانه را نمی شنيدم. صدای پرنده ها را هم.« هوا بی خودی خوب بود». تا پايين، سردرگريبان، مشغول شمردن دختربچه هايی بودم که همان موقع توی کلاس زبان و موسيقی و شنا، استعدادشان را شکوفا می کردند.
May 16, 2009