September 1, 2010

چهل پنجاه روزی می شود که شروع اش کردم. تا همین يک هفته ی پيش نک و نال کنان چند ورقی می زدم و می گذاشتم اش گوشه ای تا نگاه پر حسرتش را بدوزد به دست هايم. که کی بشود وزنش را بيندازد روی بند انگشت ها. هوای خواندن از سرم پريده بود. هوای نوشتن هم. نپرس تا نگويم از سوداهايی که توی دهليزهای سرم مثل باد اين سو و آن سو می رفت. حالا يک هفته ای است که سمن ها را ريختم دور و ياد ياسمن ها کردم. ياد روزهای غرق در صفحه های سفيد کتاب ها. بگذار روزهام را با همين دلخوشی هايم سر کنم.
بعد از «برادران کارامازوف» بلند ترين متنی است که شروع به خواندش کرده ام. لذتی دارد که تا نخوانی ندانی. «دنِ آرام» شده شب چره ی اين روزهام. خيره می شوم به تصويری که «شولوخوف» روی بوم نگاشته و يکی يکی بغل می گيرم واژه هايی که «شاملو» برايم دستچين کرده. حيفم می آيد اين چند سطر را مرور نکنم.
«هيمه بار دودناک پروين تو آسمان می سوخت. هفت اورنگ مثل ارابه ی چپ شده يی که مال بندش يک بر به هوا رفته باشد کنار راه شيری افتاده بود. ستاره ی قطبی در شمال نور لرزانش را به تانی می افشاند...»

روزها| لينک مطلب

August 31, 2010

« شب پای تپه ی بلندی که تاسیِ فرقش را شن زردی پوشانده بود اتراق کردند. ابر تيره يی از مغرب می آمد که از بال سياه اش باران می چکيد. اسب ها را از آب گيری آب دادند. فشار باد، بيدمشک های غمبار خاکريز دور آب گير را خم می کرد. تصوير شکسته ی آذرخش بر سطح آب جل وزغ پوشی منعکس می شد که از موجک های حقيری پولک پولک بود. باد چنان لئيمانه قطره های باران را تخس می کرد که انگار کف دست خاک صدقه می گذاشت... »

دن آرام؛ میخائيل شولوخوف؛ برگردانِ احمد شاملو.

ديگران| لينک مطلب

August 30, 2010



Inglourious Basterds

نما| لينک مطلب

August 26, 2010

اين نوشته مخاطب خاص دارد.

يک
دستت را بده برويم به شش سالگی ام. سر ظهر، بعد از ناهار، مامان، من و آبجی کوچيکه را از لولو خورخوره می هراساند که اگر نخوابيم و آرام نگيريم از دريچه ی کولر می آيد توی اتاق و يک لقمه ی چربمان می کند. نگاه می کنيم به هم و چشم هايمان برق می زند. می رويم کنار مامان و خودمان را می زنيم به خواب؛ که لولو خورخوره را صدا نزند. آخر دوست نداشتيم برويم توی دهان چندش آورش و آب دهانش تمام بدنمان را خیس کند... مامان خوابش می برد. بلند می شوم و به خواهر کوچولوم نگاه می کنم. آرام صداش می زنم. به! قيافه اش را نگاه! عروسکش را گرفته توی بغلش و بعله، خوابش گرفته. آسته آسته بلند می شوم و می زنم بيرون. توی حياط. چهارپایه ی آهنی را که آفتاب آن قدر شلاقش زده تا بيچاره تنش از داغی ذق ذق کند، به زحمت جابه جا می کنم. آخ دستم!... می روم روی ديوار و از آن جا می پرم روی پشت بام. فش فش کولر می آيد توی گوشم. پاورچين می روم سمتش و زيرچشمی نگاهش می کنم. نه؛ جلو نمی روم. نمی خواهم. اگر يکهو لولوهه پريد بيرون و مرا توی دهنش انداخت چی؟!

دو
می روم می نشينم زير سايه ی ديوار مدرسه که چسبيده به خانه مان. آفتاب، چشم هاش را بازِ باز کرده و قشنگ زل زده پايين. کوچه دلش لک زده پسربچه ای با توپش سر و صدا راه بيندازد؛ ورجه وورجه کند. اما توی اين خانه ها بچه ای پيدا نمی شود. توی گوش درخت ها هيچ بادی نمی پيچد. عوضش صدای کفترهای بغ بغوی همسایه می رود توی مخ من و کفرم را بالا می آورد.
نگاه کن. شش سالگی ام نشسته توی سايه ی تن آن مدرسه؛ که ديگر نيست. دمپايی های پلاستيکی اش را درآورده و پاشنه ی پاهاش را گذاشته رويش تا عرق نکند. سرش را انداخته پايين و مورچه کوچولو را نگاه می کند که می رود روی پاهاش و قلقلکش می دهد.
نگاه می کنم به پاهام. چه قدر عجیب اند. پای آدم ها چرا اين شکلی است؟! دست هام را نگاه. اين ها دست های من است؟ اصلن کی گفته بايد دست های من اين شکلی باشد و مثلن شبيه دست های پلنگ یا عقاب نشود. دست می کشم به صورتم. اجزای صورتم را لمس می کنم به دمبال چيز آشنايی. من کی ام؟! بيرون می آيم و مثل غريبه ها خودم را ورانداز می کنم.
شش سالگی ام نشسته توی آن سايه. روی پشت بامی که به پهنای تمام دنیاست. و هيچ کس ديگری جز مورچه ها و کفترهای بغ بغو پيدا نمی شود. شش سالگی ام آدم اول می شود.

سه
بيا تنهايش بگذاريم و برويم توی آن خيابان. که گرم بود و بوی موهات چشم هام را وادار می کرد به دويدن. خيابان خالی شد. آدم ها محو شدند. فقط تو بودی و بوی موهات. من، بچه شدم. تو هم شدی. دستم را گرفتی و دور از چشم مامان رفتيم روی همان پشت بام. تکيه داديم به ديوار مدرسه که سايه اش ديگر دلچسب بود و خنک. من نگاهت می کردم. دست هات را گرفته بودم و نگاهت می کردم. غريبه ای نبود. هر چه بود آشنا بود. تو آشنا بودی. من آشنا بودم. تو بودی و من.
ما، بزرگ شدیم با هم. قد کشيديم. از شش سالگی تا حالا. چه باک اگر شب من برای تو روز است و روزهای من برايت شب. چه باک که تو آن سوی اين توپ خاکی هستی و من اين سو. ستاره ها را که داريم. آينه ی ماه که هست توی دست هامان، نيست؟ من دلخوشم به اين ها. واژه هام را می ريزم توی سبدشان و نگاهم را می سپارم دستشان. که صبح، بيدار که شدی، کنار بالشت ببينی. هاج و واج نگاهش کنی و تازه دوزاری ات بيفتد که، آها! اين هم کادوی رفيقم.

تولدت مبارک رفيق.

روزها| لينک مطلب

July 13, 2010

آن روز تا پای جان دویده بودم. از درخت ها می گذشتم و دشت های وحشی پر زنبق را رد می کردم. چشم هايم بسته بود. سنگينی پلک ها، چشم ها را ناامید کرده بود. فقط بو می کشيدم. روز بود و من بوی ماه می شنيدم. به پاهايم دلداری می دادم و خود به چيزی که می گفتم اطمينان نداشتم. دل تاب ايستادن نداشت و پا، نای دويدن.
سال ها گذشت و شب هرگز اتفاق نیفتاد. زندگی قبل از آن روزم را به خاطر نمی آورم. حتا ديگر نمی دانم کی ام. پاها ديگر سر خود شده اند و می دانند که چاره ی ديگری جز دويدن ندارند. سال ها گذشت و هنوز روز است. من بوی ماه می شنوم.

بند| لينک مطلب

June 17, 2010

شب هايی هست که برای ناز انگشت هات، قطره های اشک هم دیگر را جلو می زنند. خيره می شوی به سقف و بو می کنی کمندی را که نيست. گونه ات خيس می شود. پلک ها را می فشاری و صورتت را فرو می کنی توی بالش.

سطر| لينک مطلب

June 13, 2010

توی دستم است، اما نيست. چقدر فاصله! انگار که دوربينت را برعکس گرفته باشی. ولی با همان اندازه و همان طراوت. تشنه می شوم. بايد دستم را جلو بياورم. بايد تنش را گاز بگيرم. خونش را بمکم. سیراب شوم. نمی توانم. نمی شود... غلتی می زنم. اتاقِ تاريک را می بينم؛ پر از صدای نفس های لولوی توی کولر. می نشينم. رخوت توی تنم را می سپارم به لحاف، کنارش می زنم. پاهام را می کشم روی زمین. خب، اين هم يخچال. کورمال کورمال دستم را فرو می کنم توی شکمش. لعنت! سيب نداريم. دستم آن تو می خزد. يالا. دستم را بيرون می کشم. دهان یخچال را می کوبم به هم. چاقو را برمی دارم. خوب به برقش نگاه می کنم. کيوی را می گيرم توی آن يکی دستم و پوستش را غلفتی می کنم. پلک هام کيپ می شوند. دندان هام را فرو می کنم توی تنش. تف!.. گنديده. پرتش می کنم تو سطل زباله، دهانم را آب می گيرم و پاکشان می روم زِير نفس های لولو.

بند| لينک مطلب