November 9, 2009

بايد بروم به قبرستان شهر. تکه ای از سنگ لحد پيدا کنم. گردنبندی بسازم، بياويزم از گردنم. بيفتد روی سينه ام. آرام بگيرد کنار قلبم. مبادا فراموش کنم.

سطر| لينک مطلب | نظرات2

October 31, 2009

باور کن رمقی برای نوشتن نمی ماند اگر صبح تا شب با جزوه و فرمول و تست سروکله بزنی. کمی درکم کن.

روزها| لينک مطلب | نظرات2

October 14, 2009

ديدم يکهو توی دستم نشسته و جای يک گاز بزرگ مانده روی تنش. ابروهام به هم گره خورد. «اين ديگه از کجا پيداش شد.»
زردِ زرد نه. کمی هم سبز؛ سبزِ خيلی يواش. روی پوستش دانه های سياه بود. دانه های خيلی ريز. مثل کک و مک های صورت دخترها. از فرق سرش هم يک تار موی گردن کلفت علم شده بود. چرخاندمش و زل زدم بهش. بعد دماغم قلقلکش آمد و من با ولع مشت و مالش دادم. بويش اتاق را برداشت. دماغم نه؛ همان يارو را می گويم. بو کشيدم. اوف. باز بو کشيدم. عجب بويی! نگاهش کردم. برق می زد. « اين جوريه آره؟» دهانم را باز کردم و جای يک گاز بزرگ ديگر را روی بدنش گذاشتم. جويدم. چشم هام را بستم و گوش کردم به «خرچ خرچ» ها. گاز بعدی. بهش امان ندادم. خيلی کيف داد. می دانيد؟ من به هيچ کوفت و زهرماری فکر نمی کردم و فقط سيبم را می خوردم.

روزها| لينک مطلب | نظرات1

October 2, 2009

شب، تاريک بود. بوف، مانده بود برود يا نه. باد، روی تن درخت ها می خزيد. صدای موج می آمد. و صدای همنوايی زنجره ها. من خوابم برد. از درخت ها گذشتم. از اسب ها که ميان درخت ها مست شده بودند گذشتم. ماه، از آن بالا نورش را ريخته بود روی ساحل. تو، ساحل شده بودی. صدای موج می آمد. جلو رفتم. دريا تاريک بود. دريا، موهای تو بود. موهای تو بوی خوب می داد. من رفتم توی دريا. تو موهايت را تاب دادی. طوفان شد. من غرق شدم.

بند| لينک مطلب

September 29, 2009



صدای چرخ بافندگی در خانه ی پدرم، رعدی در دوردست
نيرويم را از دست می دهم
به سان گاوآهن فرسوده
در طلوع سپيده دمی ديگر
بال هايم، به عرشم می برند
مثل شمعی در ضيافت،کم کم آب می شوم
اما
سپيده که زد، دوباره موم های ذوب شده ام را پس گرفتم
و دانستم برای که بسوزم و برای چه ببالم
چگونه ببخشم آخرين قطره ی سعادت را
که به آرامی بميرم
Nostalghia

نما| لينک مطلب | نظرات1

September 25, 2009

صبح خيلی زود، زودتر از اين که سپيده بزند، نقاش کوچولو از خواب بيدار شد. خميازه ی جانانه ای کشيد و بدن کوچکش را کش و قوسی داد. دست و رويش را که شست و خشک کرد، برگشت توی اتاقش و رفت ايستاد کنار پنجره. همان طور که بيرون را نگاه می کرد، و هوای تازه خواب را از سرش می پراند، يکهو فکری به ذهنش رسيد. مثل هميشه دو دستش را برد بالا، سرش را خاراند و توی اتاق دو سه دوری قدم زد.
رفت سراغ گنجه ی عزيزش، که پر بود از چيزهای عجيب و غريب. درش را باز کرد و با چشم های برق زده نگاهش کرد.

•••
برای اين که بتواند در حياط را باز کند، مجبور شد دفتر نقاشی بزرگش را، که گذاشته بود روی سرش و با دو دستش محکم گرفته بود، بگذارد روی زمين. در را باز کرد، چراغ را روشن کرد و آمد دفترش را برداشت. به زحمت راه می رفت. آخر،کيفِ مداد رنگی هزاررنگش را هم انداخته بود روی دوشش. دفترش را پهن کرد روی تختِ زير درخت بيد. کنار باغچه. مداد رنگی اش را گذاشت گوشه ی ديگر و خودش هم ولو شد. دفتر را باز کرد. نقاشی قبلی آمد. همان که ديشب تمامش کرده بود. ورق زد و يک صفحه ی سفيد و تميز آورد.
شروع کرد. خورشيد را کشيد که از پشت کوه ها بالا می آمد و می رفت توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. چون آن بالا، چند تا ابر دنبال بازی می کردند. گنجشک ها را کشيد که از خواب بيدار شده بودند، اين ور و آن ور می پريدند و صدايشان را، که به خيال خودشان خيلی هم قشنگ بود، انداخته بودند توی سرشان. درخت ها را کشيد با برگ هايشان. روی برگ ها رنگ غروب پاشيد. سبزیِ سبزه ها را کم رنگ تر کرد. ابرها را هل داد طرف هم ديگر، صدایِ رعد و برق کشيد. بعد باران آمد. بعد ابرها را به حال خودشان گذاشت و رفت سراغ درخت ها. با انگشت، تقه ای به درخت ها زد، شروع کردند به لرزيدن. برگ ها جدا شدند، توی هوا تلو تلو خوردند، سر خوردند و آمدند روی زمين. برگ ها را صاف کرد، يک لحافِ ناز برای زمين کشيد؛ که توی نقاشی بعديش سرما نخورد. بعد روی يک جاده آدمی کشيد که روی لحاف راه می رفت. پايش را که گذاشت، صدای «خش» آمد. ايستاد. آن يکی پا و باز «خش». مرد سرش را چرخاند، کلاهش را برداشت و به نقاش کوچولو چشمکی زد. برگشت و با «خش خش» ها به راهش ادامه داد.
•••
خورشيد، آمد توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. مردم، بيرون که زدند از خانه هاشان، ديدند همه جا پاييز شده.

بند| لينک مطلب | نظرات2

September 21, 2009

من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات. می دانی که باد با کاغذها چه می کند!

سطر| لينک مطلب | نظرات2